بدترین چیز تو دنیا اگه گفتی چیه ؟؟


سلاااااااااااااااااااااااااااااااام



بدترین چیز تو دنیا اگه گفتی چیه ؟؟

قبول نشدن تو کنکور ؟؟؟!؟!؟
آوردن 3 تا تژدیدی در سوم دبیرستان ؟؟؟؟؟
چماق خوردن از رعنا؟
نه عزیز دل خواهر !
بدترین چیز تو زندگی اینه که ساعت 12 شب در حالیکه داری از گرسنگی تلف میشی

بری پای یخچال با عشق دوتا تخم مرغ درشت انتخاب کنی برای خودت نیمرو کنی

بعد بری از تو فریزر نون برداری که ببینی ای بد روزگار !! نون نیست !



ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ

ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ

ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار کنن !

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ

ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑنن ﻭ با سرعت

ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ..

ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ

ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ

ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بکن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !

بهش گفت بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟


اگر بخواهيد دائم درمورد انسانها قضاوت كنيد، هرگز فرصت دوست داشتن آنها را نخواهيد داشت!

.......... مادر ترسا


ادامه نوشته

مبایل:D


پوست کنار ناخن از خیانتکارترین پوستهاست...
اولش فقط یه ذره گوشه ى ناخنه اما تا میکشیش تا زیر زانوت میاد پایین



توی رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی

یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.

مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار مــیده و

 شروع می کنه به صحبت بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه

 میشن ...

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

مرد: آره !

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم

اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟

مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید 2013 رو

 دیدم... یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !

زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره

توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر

 ندی !!!

زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ

مرد: خداحافظ

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و

 میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟!

 

 

ادامه نوشته

مورچه و سلیمان نبی "مجالی برای تامل در خلقت آفریدگار قادر"

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.
سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.
در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.
ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.
آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت :
” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.”
سلیمان به مورچه گفت :
“وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

داستانی که فقط از تخیل پسرها ناشی شده و کاملا دروغه(هدف خلقت دختر ها)

هدف خلقت دختران(طنز)
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود البته فرشته ها هم بودن
خدا تصمیم گرفت یه مخلوق بیافرینه که قدرت مافوق خودش رو به فرشته ها نشون بده اونم خلق
جنس مرد بود همون پسر خوب دوستان خدا این مخلوق بسیار باهوش و گل را آفرید
بعد از مدتی پسر به خدا گفت من شادی میخوام من پایه خنده میخوام کسی که من همیشه منو وقتی بیکارم سرگرم کنه
پیوست : این مطلب با هوشی پسر رو میرسونه چون اون موقع دنبال دلقک بوده
خوب خدا هم تصمیم گرفت یه مخلوق خلق کنه با همین خصوصیات
خداوند تصمیم گرفت به الاغ یا همون خر یه استراحت بده آخه پسر از اون خیلی کار میکشید
یه دلیل این بودیکی دیگه هم اینکه اون از نظر عقلی ناقص بوده
پس خدا خر را تغییر شکل داد و اسم یه خر را بر او نهاد
مدتی گذشت و پسر ناراحت پیش پروردگار آمد و گفت این خریتش کم است پس خدا در مغز آن مغز خر دیگری نهاد
و اسم دوخر بر او گذاشت که پسر از این موجود عجیب و خنگ بسیار شگفت زده
بود که و از خدا پرسید آیا خنگ تر از این موجود هست؟
خدا جواب داد : نه اصلا دنیا به چشم خود مانند این موجود خنگ ندیده است
اینم داستان آفرینش این موجود در پیت امیدوارم تونسته باشم به بار علمی شما مطلبی اضافه کرده باشم آقا پسرای گل
البته شاید این نکته مبهم وجود داشته با شه که چرا الان میگن دختر اینم مربوط هست
:به خریت بسیار زیاد این موجود هست به این ترتیب که اول
دو خر بعد سه خر بعد چهار خر و...... ولی پسر دید هرچی خر اضافه میکنه کفاف خریت اون رو نمیده

پس تصمیم گرفت روی اون اسم دوخر ته خر بگذاره که بهد برای راحتی به صورت دختر در اومد


نوشته شده توسط یک پسر که قوه تخیل بالایی داره

نهایت عشق


نهایت عشق !

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر
دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه
فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی
جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک،
صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین وبی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

فداکاری

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

چی بگیم والا؟!

اعتصاب در خانه !!!!

سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.

زن فرانسوي گفت:

به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم!

روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .



زن انگليسي گفت:

من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.

روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم

ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.



زن ایرانی گفت :

من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چيزي نديدم

روز دوم هم چيزي نديدم

روز سوم هم چيزي نديدم

شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم.

نمونه ای کوچیک از باهوشی خانوما چی فک کردین!؟

تصادف

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

یک داستان فوق العاده زیبا ( حتما بخوانید )

  یک زن در بزرگترین بانک امریکا حسابی یک میلیون دلاری افتاح می کند . بعد با اسرار فراوان زن برای دیدن رئیس بانک موافقت میشه .

زن در حضور رئیس بانک می اید .
رئیس بانک از او خواهش می کند که بشیند . زن هم خواهش مرد را قبول میکند
رئیسس بانک از او می پرسد چگونه این حساب به این پول بالا را افتاح کردید زن می گوید من از علایقم این حساب پر کردم .
بعد می گوید یکی از علایق من شرط بندی است و این پول را از همین راه بدست آوردم .
بعد می گوید به رئیس من الان حاضرم با شما شرط ببندم که شما شکم دارید .
رئیس بانک که فردی استخوانی و لاغر بود این شرط را سر بیست هزار دلار بستند . بعد گفت من فردا با وکیلم می آیم تا این شرط بندی را رسمی اش کنیم .
مرد هم قبول کرد .
فردا زن با وکیلش آمد و به رئیس گفت لباس و زیر پیراهنی خود را در آورید .
رئیس هم لباسش را در آورد .
بعد مردی که با زن آمده بود که به مثل وکیلش بود گفت : ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا خ
بعد رئیس بانک از او پرسید برایتان اتفاقی افتاده زنگ بزنم به اوزژانس . وکیل گفت نه اخ من بخاطر شرطی بود که با این زن بستم .
من با این زن شرط بستم که بزرگترین رئیس بانک امرکا پیراهن و زیر تنی اش را در نمی آورد . شرطمان هم سر 120 هزار دلار بود .
در نتیجه زن 20 هزار دلار به رئیس بانک باخت
و120 هزار دلار از مرد به مثل وکیل بدست آورد

سوالي كه هيچ انساني نمي تواند پاسخ دهد...!

سوالي كه هيچ انساني نمي تواند پاسخ دهد...!

یک مهندس و یک برنامه نویس در یک هواپیما هم سفر بودند و هواپیما به علت مشکلات جوی وآب و هوایی با سرعت بسیار پایین حرکت میکرد.برنامه نویس که بسیار خسته شده بود و حوصله اش سر رفته بود، به مهندس رو کرد و گفت : « من به شما یک بازی پیشنهاد میکنم تا هم حوصله مان سر نرود و هم تبادل اطلاعات داشته باشیم.» برنامه نویس که مهندس را بدون هیچ واکنشی مشاهده کرد ادامه داد :« بازی به این صورت است که من یک سؤال از شما می پرسم ؛ اگر شما نتوانستید سؤال را پاسخ دهید باید 5 دلار به من بدهید و اگر شما سؤالی پرسیدید و من نتوانستم به سؤال شما پاسخ دهم من 5 دلار به شما میدهم. » مهندس گفت :« از پیشنهاد شما خیلی ممنونم اما از آنجا که بسیار خسته هستم و خوابم می آید تمایلی به بازی کردن ندارم.» مهندس این را گفت و رویش را برگرداند تا استراحت کند.

حدود نیم ساعت گذشت و برنامه نویس دوباره صحبت خود را آغاز کرد: « بسیار خوب . قانون بازی را تغییر می دهم. اگر شما نتوانستید سؤال من را پاسخ دهید 5 دلار به من بدهید و اگر من نتوانستم سؤال شما را پاسخ دهم 50 دلار به شما میدهم.» مهندس نگاهی به برنامه نویس انداخت و سپس پیشنهاد او را پذیرفت. برنامه نویس با خوشحالی نخستین سؤال خود را مطرح کرد : « فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس دست در جیب کتش کرد و 5 دلار به برنامه نویس داد. برنامه نویس با خوشحالی گفت :« حالا شما یک سؤال از من بپرسید.»

اندکی بعد مهندس گفت:« آن چیست که وقتی در آسمان است دو پا دارد و وقتی روی زمین می آید سه پا؟»

مهندس این را گفت و دوباره رویش را برگرداند تا بخوابد. برنامه نویس مدت زیادی را فکر کرد تا پاسخ سوال را بیابد اما به نتیجه ای نرسید. سپس از لپ تاپش کمک گرفت و بر روی اینترنت هزاران سایت و وبلاگ را جست و جو کرد. او از تمام موتور های جستجوگر هم کمک گرفت اما هیچ کدام نتیجه نداد. اواین سؤال را برای تمام دوستان و آشنایانش ایمیل کرد و حتی با چندی از آنها مکالمه اینترنتی داشت اما به نتیحه ای نرسید.

سرانجام پس از چند ساعت مهندس را بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس 50 دلار را در جیبش گذاشت و خواست دوباره بخوابد اما برنامه نویس به سرعت پرسید:« من از همه کمک گرفتم و هر جا را که میتوانستم گشتم اما چیزی پیدا نکردم جواب این سؤال چیست؟»

مهندس یک 5دلاری از جیبش در آورد و به برنامه نویس داد!

آقا دیب داری؟

یارو زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره.


بقیه در ادامه مطلب!!!!

ادامه نوشته

داستانی جالب(از دستش نده از من گفتن!!!)

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند.
شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .
صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند.
آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم.
اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم .
تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كلید كرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » .
مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد.
دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید......
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون كسی كه اینو نوشته می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

بی وفا!!!!!!!!

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم…

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

....

بقیه در ادامه مطلب!!!

نظر یادتون نره!

ادامه نوشته

داستان بی مهری,بی وفایی

امروز روز دادگاه بود

ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.

منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما.

يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم

وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.

انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله،

پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.

بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد.

منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد

منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود

و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد.

منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد

ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد. 

 منصور زود خودشو به در ورودي رساند

و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد

 ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.

بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست

 و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.

منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند

و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد .

از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند

 آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی

در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ،

عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد

وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود

 چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه

به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه

 به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد

طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد

 ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند.

 يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند.

پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب،

تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

 در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد

منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد

 ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند

بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي

با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد

وژاله رو كور و لال کرد.

 منصور ژاله رو چند بار به خارج برد

 ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بقیه در ادامه مطلب.......

نظر یادتون نره!

ادامه نوشته

عشق مادر به فرزند!

زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند. زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه سی چوان خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:

عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

اسرار پسر کوچولو

این و بخونین و خدارو فراموش نکنین...؟!

 یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از

یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده.بعد از چند روز که از تولد نوزاد

گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن....

 اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق

مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …

به من می گی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره!

کوهنورد

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
"خدایا کمکم کن". 
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
" واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟"
- البته که باور دارم.
" اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!!
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!