احوالات رعنا
داستان فوق جنایی:
یک شب یک
مرده به زنش میگه خانم من هوس نون بربری کردم. زنش میگه خوب برو بگیر من
هم بخورم. خلاصه مرده میره نونوایی و میگه شاطر جان دو تا نون بربری بده به
ما. شاطر میگه چرا دو تا؟ میگه آخه خانم هم هوس نون بربری کرده. نون رو
میگیره و بر میگرده خونه. وقتی نون رو میذاره سر سفره زنش با تعجب بهش نگاه
میکنه و میگه این نونها رو از کجا خریدی؟
آقاهه هم میگه از نونوایی سر
کوچه. زنش لبخندی میز
نه و میگه خوبه دستت
درد نکنه. اما من چون رژیم دارم نمیتونم یکنون بربری کامل بخورم. آقاهه
میگه اشکالی نداره. هر پقدر تونستی بخور. بقیه اش رو خودم میخورم.
وقتی نون رو خوردن و تموم شد، هر دو خوابشون میگیره و توافق میکنن که برن بخوابن. هنوز سرشون به بالشت نرسیده بود که هر دو خوابشون برد. الآنهم خوابیدن. بزار بیدار شن ببینم دیگه چکارایی میکنن. حتما شما رو هم در جریان میزارم.
با تشکر فراوان از گربه عزیز

وقتی نون رو خوردن و تموم شد، هر دو خوابشون میگیره و توافق میکنن که برن بخوابن. هنوز سرشون به بالشت نرسیده بود که هر دو خوابشون برد. الآنهم خوابیدن. بزار بیدار شن ببینم دیگه چکارایی میکنن. حتما شما رو هم در جریان میزارم.

با تشکر فراوان از گربه عزیز


+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:3 PM توسط رعنا
|
فقط يك لبخند براي آغاز يك روز خدايي كافيست...