رعنا بعد مدت ها پست میگذارد دور همی بخندیم:))
روزی
، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر
متوّجه دو دیوار براق نقره*ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و
دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟
پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:
پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم .
در
همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن
دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار
براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته
شد. پدر و پسر ، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از
یک شروع و بتدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان ،
دیدند شماره ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت
دیوار نقره ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن
اتاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ساعت 1:19 AM توسط رعنا
|
فقط يك لبخند براي آغاز يك روز خدايي كافيست...